الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
68
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
خود را براى حفظ و احترام او ، به دوش او افكند . معاويه به يزيد گفت : پسرم آرام باش ، عبد اللّه به وجود تو به تو افتخار مىكند ، زيرا تو از او هستى و او نيز از تو است ( همه با هم خويشاوند هستيم ) . آنگاه عبد اللّه شرمنده شد و به معاويه گفت : « دو دست به سوى هم گشوده شدند و دو برادر در برابر هم قيافه گرفتند » . وقتى كه عبد اللّه برخاست و رفت ، معاويه به يزيد گفت : پسرم ! از ستيز با بنى هاشم بپرهيز ، زيرا آنها آنچه را مىدانند ، كتمان نمىكنند و دشمنانشان در برابر شان راه گريزى نمىيابند ، ( آنگاه معاويه ادّعاهاى عبد اللّه را چنين شرح داد : ) اى پسرم ! اينكه عبد اللّه گفت : آيا به « حرب » افتخار مىكنى با اينكه ما به او پناه داديم ، رازش چنين است : قريشيان وقتى كه مسافرت مىكردند و در راه به گردنهاى مىرسيدند ، از آن گردنه هيچكس عبور نمىكرد تا نخست قريشيان عبور كنند ، شبى حرب در راه سفر ، به گردنه رسيد ، در آن هنگام شخصى از دودمان تميم ، با حرب برخورد كرد ، حرب چند بار سرفه كرد و گفت من حرب پسر اميه هستم ( بنابراين من بايد جلوتر از تو از گردنه عبور كنم ) . مرد تميمى نيز چند بار سرفه كرد و سپس گفت : من پسر صاحب بن زرارهء تميمى هستم ، آنگاه پيشدستى كرد و از گردنه عبور نمود . حرب بر سر او فرياد كشيد و گفت : سوگند به خدا بعد از اين گستاخى ، تا من زندهام ، تو ديگر حق ندارى وارد مكّه شوى . مرد تميمى مدتى از ترس وارد مكّه نشد ، با اينكه محل تجارتش مكّه بود ، سر انجام با بعضى مشورت كرد كه آيا كسى هست در برابر گزند حرب ، به من پناه بدهد ؟ ، عبد المطلب يا پسرش زبير را به عنوان پناه دهنده به او پيشنهاد كردند . مرد تميمى سوار بر شترش شد و شبانه وارد مكّه گرديد و يكراست به در خانهء زبير آمد و شتر خود را خوابانيد ، صداى مخصوص شتر بلند شد ، زبير وقتى كه صدا را شنيد ، از خانه بيرون آمد و با مرد تميمى روبرو شد و به او گفت : « آيا پناهنده